داستان سکس با معلم
در زیر سایههای تخته سیاه خلوت داستانی آغاز میشود که مرزهای هوس و انتقام را شکست میدهد. استادی زیبا که قلبش از خیانت شوهرش آزرده بود به دنبال چارهای برای فراموشی و کمی انتقام بود. چشمانش ناخواسته روی شاگردی پر شور و جذاب افتاد همان کسی که قادر بود شعلههای هوس نهفته او را شعلهور سازد.
شاگرد نوجوان که همیشه به معلمش توجه نشان میداد متوجه دگرگونی در رفتار او شد. حس کنجکاوی او را به جهت دروغهای ممنوعه کشاند. یکی از آن اوقات بعد از اینکه همه چراغها خاموش گشت استاد به آرامی شاگردش را به حجره خصوصی خود فراخوان کرد. آنها شروع به گفتگو نمودند گفتگوهایی که به سرعت زیاد به سمت مسائل شخصیتر و داغتر کشیده شد. لباسها یک به یک پس از دیگری به کف افتاد و شهوت بر تمام امور غالب شد. بدنهایشان در یکدیگر تداخل شد هر تماس هر بوسه داستانی از میل ژرف را روایت میکرد.
قصاص استاد دلنشین در ظاهر میرسید لیکن هر لحظه این رابطه عمیقتر میشد احساس اشتباه و شوق در هم تنیده بودند. آنها در چنین نمایش خطرناک جذب شده بودند که باعث شد نه تنها فقط برای انتقام بلکه به دلیل میل واقعی بدنهایشان به هم صدا میزد. استاد در نگاه دانشجویش آتشی را مشاهده کرد که میتوانست همانطور که وی را به سوی رستگاری رهنمون کند و هم به جانب ویرانی.
خوشحالی پنهان و شهوت بسیار ایشان را به همدیگر نزدیک میکند. استاد شاد از عنایت شاگردش بود و شاگرد نیز از نزدیکی با معلم خود لذت میبرد. این تعلق محدود سرشار از چالشها و مخاطرات بود اما آنها قادر نبودند در مقابل جاذبه شدید بین خود مقاومت کنند. هر ملاقات تازه مثل قدم نهادن در یک جهان ناشناخته و پرشور بود.
هر چند اینکه داستان به همراه انتقام شروع شد لیکن آرام آرام به موضوعی بالاتر از آن تبدیل گشت. دوستی و هوس غافلگیرکننده در قلب هر دو جوانه زد و آنها متوجه بودند که دیگر به هیچ وجه قادر نیستند بدون اینکه یکدیگر زیستن نمایند. اینکه راز ایشان شیرین و خطرناک بود و هر روز جدید چالشهای تازه را به همراه خود داشت. آنها باید انتخاب میگرفتند که آیا میخواستند اینکه تعلق محدود را استمرار دهند یا اینکه آن را نیز برای حفاظت آبرو و زندگی عادی خود رها نمایند.
هر شبها بعد از از بسته شدن درها ایشان به هم وصل میشدند. لمس سوزان و عبارات نجوا شده شاهد عمق زیاد هوس ایشان بود. دانشجو هرگز خیال نمینمود که استادش چنین بعد پنهانی داشته است باشد و استاد همچنین از دلاوری و علاقه شاگردش شگفتزده بود. این یک عدد ماجراجویی پرشور بود که ایشان را بیشتر از قبل از حد انتظار به یکدیگر نزدیک کرده بود. رازشان مخفی نگاه داشتند و هر نگاه متقابلشان در درس علامتی از آتشین ممنوع بود.
این علاقه ناگهانی مانند یک شعله آرام شروع گشت اما به سرعت به یک عدد شعله فروزان تبدیل گشت. ایشان نه تنها معشوقه همدیگر بودند بلکه نیز به بهترین شکل دوستان همدیگر تبدیل شدند. هر گونه نزدیکی جسمی ایشان را به همدیگر قریبتر میکرد و در چنین حین اشتراک ژرف احساسی شان همچنین فوقالعاده مینمود. هر زمزمه هر تنفس و هر تماس نشان از یک قصه ممنوعه و در همان حال بسیار خوب بود.
اینکه رابطه به آنها احساسی از استقلال و شجاعت میداد که هرگز و هیچ وقت قبل آن را نیز تجربه نکرده بودند بودند. استاد احساس میکرد باز هم جوان گشته است و دانشجو همچنین احساس میکرد که به آرزوهای نوجوانی خود خود رسیده است. آنها میدانستند که اینکه موقعیت نمیتواند برای مدت همیشه استمرار بیابد اما تا زمانی که استمرار داشت ایشان به شدت زندگی میکردند و از هر دقیقه لذت میبردند. هر داستان ممنوعه یک نقطه انتها دارد اما یادبودها و عواطف قوی هیچ وقت از ذهن یادبود نخواهند رفت.![]()