داستان سکسی من مامان
مادر من همیشه خواستنی بود و این ماجرا از یک غروب سرد شروع شد زمانی که تنها من و مامان تو خونه بودیم. اون شب نمیفهمیدم قراره چه ماجرایی بیفته.
اولش فقط یه چشمک بود یه نگاه که مدام بینمون وجود داشت ولی این مرتبه تفاوت داشت. اطلاع نداشتم عشق ما اینطوری شروع میشه.
مامان با لباس خوابش لم داده بود و داشتش میخندید. هیچوقت اینقد دیدنی ندیده بودمش. او منو دعوت کرد که کنارش بشینم.
جلوش رفتم و عطر بوش مست کرد. دستش رو بر روی رونم گذاشتش و یکدفعه فهمیدم حالا طریق برگشتی نیست. حرارت دستش قلبم رو به آتیش انداخت.
مادرم به من خیره شد چشماش پر از میل بود. مثل اینکه ما هر دو منتظر این لحظه بودیم. اون یواش لباسمو بالاتر برد.
دستش به گلویم رسید و و من را به سمت جانب خودش کشید. دیگر هیچ چیز برایم مهم نداشت به جز او و تمایل هایش. لبانش را بر روی لبام احساس کردم و دنیا متوقف شد.
بدنش به تن من چسبیده بود. اون گرم و نرم به نظر میآمد. یه داستان سکسی واقعی بین من و و مامانم شروع شده بود.
تمام چیزهایی که فکر میکردم صحیح بود. این یک حادثه فراموش نشدنی بود. مادر من و من مادر. 